غم فراوان.
جوجهتیغی داره میمیره؛ نقطهی اتصال من به زندگی.
از این ناراحت میشم که جملهای که من دیشب یک ساعت با زل زدن به صفحهی چت داشتم فکر میکردم تایپش کنم یا نه و در نهایت تایپ نکردم و از شدت ناراحتیش هنوز معدم داره درد میکنه، امروز خیلی راحت دوستش براش کامنت کرده. میدونی؟ از اینکه اینقدر عدم تواناییم توی برقراری ارتباط حتی با بهترین و نزدیکترین دوستام، اینجوری توی روز روشن، شبیه سیلی وسط این همه غمای دیگهام میخوره توی صورتم، خیلی غمم گینه.
من دلم خیلی تنگ شده. اما خیلی وقته متوجه شدم که گفتنش چیزی رو تغییر نمیده. :(
این آهنگ اضافی شروین هم شده درد روی دردام.
گوش میدمش و وقتی میگه تویی، یادم میاد که من «تو»یی ندارم. وقتی میگه «تو بمون برام» یادم میاد که به کسی نمیتونم بگمش. حتی به فرد خاصی نمیتونم فکر کنم.
از صبح صدبار گوش دادمش. غمش رو دوس دارم و این «تویی» که میگه و ندارم، غمش رو برام چند برابر میکنه.
کاش وقتی میگفتم مواظب خودتون باشید، واقعاً مواظب خودشون میبودن. کاش میفهمیدن که اون جسم و روحی که دارن اینقدر راحت به فنا میدنش، چقدر برای من عزیزه. کاش اصن بیان خودم مواظبشون باشم.
چرا من هرجا این کلمه رو میبینم خودبخود مکث میکنم و وای میسم؟
انگار آخرین چیز جذاب دنیامه.
هرجا رو نگاه میکنم، به طرز هولناکی غمانگیزه. همهی خبرای خوب یه جنبهی غمانگیز بزرگ پشتشون دارن. خلاصه بخوام بگم:
هیچی خوب نیس.
یه روز مردی بود که بعد از اینکه فهمید نمیشه با کسی حرف بزنه و برای هیچکس مهم نیست، همهی زندگیش رو رها کرد و رفت یه راهب بودایی شد. اونجا بعد از مدتهای خیلی زیاد سکوت و عبادت، هر هفته آدمایی میاومدن تا به حرفاش گوش بدن. من خیلی تلاش کردم که حرف بزنم. حتی با یک نفر در مورد بیحوصلگیم گفتم. اما خب طرف مقابل هیچ واکنشی نشون نداد از اینکه اصن شنونده هست یا نه. گاهی حس میکنم اگه بمیرم هیچکس براش مهم نیست. خب البته طبیعیه. سیر مرگ فقط برای خود آدمی که میمیره خیلی دردناکه. حالا اگه معبدی نباشه و نخواد راهب باشه و براش آدمای غریبهای که میان تا حرفاشو گوش کنن نباشه که خب هیچی. مثل مرغی تا دیروز آروم گوشهی قفسش نشسته بود و کاری به کسی نداشت اما امروز سرشو بریدن و یه جوری بال بال میزنه و بیقراری میکنه که انگار همهی عمر توی بلندترین قسمت آسمون پرواز میکرده. اما برای مرغای دیگه چه اهمیتی داره!
خب دیگه کسی رو سراغ ندارم که چیزی بهش بگم. سکوتم اذیتم نمیکنه اما دردی که روحمو غرق میکنه دیدنی نیست. فقط میشه حسش کرد. امیدوار بودم که بشه درموردش با کسی حرف زد. اما حتی اگه بشه، کسی نمیخواد بشنوه.
و امیدوارم اینجا رو هیچکس نخونه.
اون پیرزنه میخوند: «گفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت»
شده حکایت من با تمام اجزای ریز و درشت زندگی.
چی میتونم بگم ژوزه؟ بعضی آدما هستن که بهشون راهکار نمیدم، نمیگم چیکار کن. فرضم همیشه بر اینه که خودشون میدونن. قبل از اینکه من بدونم میدونن. اینا وقتی خودشونو توی دردسر میندازن هم ساکت میشینم و چیزی نمیگم. همیشه فرضم به اینه که خودشون بلدن خودشونو نجات بدن. حالا هزارتا فرضیه دارم با هزارتا راهکار برای هرکدومش. اما چیزی نمیگم، مثل همیشه که نگفتم. بلده خودشو نجات بده. بلده به خودش کمک کنه. بلده و ناراحته. شاید حتی ترک برداشته باشه که میدونم داره. کاش نشکنه.
بیا نگاه کنیم ژوزه. بیا آدمی که با همهی ترکاش خودشو نجات میده نگاه کنیم. بیا آدمی که به کمک ما نیازی نداره رو نگاه کنیم.
یه قبر برام بکن ژوزه. من تحمل هیچکدوم از عذاب وجدانها رو ندارم. زنده به گورم کن ژوزه؛ زودتر، فقط زودتر. اشکام داره تموم میشه.
ئهگهر مردم
بهخاک بڵێن:
ئیتر بۆ ئهبهد مان بگرێ و
سنگی بۆ هیچ لهشێكی كورد نهكاتهوه،
به ئاو بڵێن:
شهپۆلی خهم
بۆ چۆمی وشكی هیچ گوندێ واڵا نهكا،
به "با" بڵێن:
كزهی مهرگ
بۆ جهرگی هیچ دایكێ ههڵنهكا،
به ڕۆژ بڵێن:
ههتاوی ڕق
بۆ داڵانی ماڵی وڵات نهگیرسێنێ،
به شهو بلێن:
پهنجهرهی خوا
بهسهر دهستی لهرزو بهرزی
هیچ باوكێكا قهپات نهكا،
ئهگهر كرا بۆ دواجاریش
به خوا بڵێن:
بێته خوارێ و
بۆ چهند ساتێ ببێ به كورد...
شێرکۆ بێکەس
حقیقتاً احتیاج دارم حرف بزنم. نمیدونم از چی و چرا! حس خفگی ناشی از سکوت قصد جونم رو کرده. از چک کردن مخاطبام و شمردن تعداد دوستام خسته شدم. صرفاً نیاز به حرف زدن دارم. حتی نمیدونم بهتره با کی حرف بزنم! بیاعتمادی به آدما ولم نمیکنه. اجالتاً آب میخورم و فکر میکنم و تا حد امکان خودمو دور نگه میدارم ازشون.
قانون پایستگی رنج:
رنج اشکال متفاوتی دارد، همچون غم، فِسردگی، دلگرفتگی، دلتنگی، انتظار، اندوه، درد، محنت، ملال، اضطراب، مشقت و بیحوصلگی.
رنج از بین نمیرود و به وجود نمیآید. به طور مثال وقتی کسی میمیرد از رنج خلاص میشود؛ این درحالیست که اطرافیان آن شخص یا کسانی که وی را دوست داشتهاند، دچار رنجِ ناشی از جای خالی آن فرد میشوند. به عبارتی رنج از فردی که میمیرد جدا شده و در کسانی که وی را دوست داشتهاند جای میگیرد و کمکم از شکلی به شکل دیگر درمیآید.
من خود به چشم خویشتن دیدم که پاییز بود. باد میاومد و یه جوری غربتش میخورد به تن آدم که آدم دلش میخواست برگ باشه توو دستاش. من ولی برگ نبودم. من مترسکی بودم که تهِ تهش ازش چند تا پر کاه میمونه که باد میبره و یه نگاه که تا ابد جریان داره. من غربت پاییز رو همون موقع که باهار خواست بیاد دیدم. من نگاهم به جاده بود و هیچی جز باد سرگردون نبود که میاومد؛ شاید هم میرفت. من توو دل غربتِ پاییز، پیِ باهار بودم.
گفتن باهاره و عیده و شاد و خندون باشید. مترسکا شاد و خندون نمیشن، چون کسی به فکر لباشون نبوده؛ نیست. مترسکا لب ندارن که باهاش بخندن یا حتی حرف بزنن که بگن چرا نمیخندن. مترسکا صورت هم ندارن. کسی نمیفهمه کِی ناراحتن، کِی خوشحالن، کِی عصبانیان، کِی نگرانن،..
کسی از مترسکا چیزی نمیدونه. موجودی که تنها داراییش لباسای کهنهی به درد نخور و چوب و کاه و شاید کلاهه.
فرق مترسکا و آدمکا توی دستاشونه. دستای مترسکا همیشه بازه. فرقی نداره توی یه مزرعه چند تا مترسک وجود داشته باشه؛ مترسکا همیشه تنهان. انگار یه جایی توی سینهشون یه قلب هست که برای هیچ مترسک دیگهای نمیتپه.
اینکه کسی فکر کنه مترسکا قلب دارن احمقانهس. هیچکی از یه مشت کاه انتظارِ احساس داشتن نداره. اینجوریه که مترسکا هرچی هم خوب باشن، کسی نمیبینه. اینجوریه که گاهی کابوس میشن از بیرحمی دیگران. اینجوریه که با خیال راحت و آغوش باز میایستن جلوی باد و تموم غربتشو توو بغلشون جا میدن.
گفتن باهاره..
+ ولی من دیدم، پاییز بود..