ناهار می‌پزم و قفسه‌ی سینه‌ام درد می‌کند. مدام با خودم می‌پرسم: یعنی روزهای آخر چنین دردی داشته؟ بعد جواب خودم را می‌دهم: معلوم است که نه. دردش باید بیشتر بوده باشد. بعد با خودم فکر می‌کنم که حتماً دردش همینطوری شروع شده. یک روزهایی که اهمیت نداده، قفسه‌ی سینه‌اش درد می‌کرده. غذا که تمام می‌شود، خانه را مرتب می‌کنم. التهاب درون قفسه‌ی سینه‌ام را می‌توانم حس کنم. با خودم می‌گویم حتماً التهاب درون قفسه‌ی سینه‌اش را حس می‌کرده. وقتی کارها تمام می‌شود می‌آیم یک گوشه می‌نشینم سرفه‌ام می‌گیرد اما نفس کم می‌آورم. برای آنکه بتوانم سرفه کنم، نفس می‌گیرم، بعد سرفه می‌کنم. با خودم فکر میکنم قطعاً نفس کم می‌آورده. یک نفس عمیق می‌کشم، چشمانم را می‌بندم و دوباره درد را در اطراف زیر دنده‌هایم حس میکنم. با خودم می‌گویم: یعنی روزهای آخر چقدر درد داشته؟ قفسه‌ی سینه‌ام سنگینی می‌کند. چشمانم را باز می‌کنم و حجم زیادی از دلتنگی را از چشمانم بیرون میریزم.

اگه دَمِ مرگ هم باشم، بخاطر کالباس برمی‌گردم به آغوش زندگی. چون اگه کالباس آدم بود، باهاش ازدواج می‌کردم. اگه حالم امروز خوبه، بخاطر ساندویچ کالباسیه که دیشب خوردم. وگرنه روزی که شما بهش میگید ولنتاین، برام فقط سه‌شنبه‌اس. سه‌شنبه‌ای که حالم خوبه چون شب قبلش ساندویچ کالباس خوردم.

‌‌‌

(این پست حاوی مقادیر فراوانی عشق است)

عجیب و غریبید! شاید بشود برایتان مرد.

کسخلید؟ نمی‌شود برایتان مرد.

ترسناکید؛ نمی‌شود برایتان مرد.

می‌دونم بهم نمیاد و نباید بگم.

این آهنگ اضافی شروین هم شده درد روی دردام.

گوش میدمش و وقتی میگه تویی، یادم میاد که من «تو»یی ندارم. وقتی میگه «تو بمون برام» یادم میاد که به کسی نمی‌تونم بگمش. حتی به فرد خاصی نمی‌تونم فکر کنم.

از صبح صدبار گوش دادمش. غمش رو دوس دارم و این «تویی» که میگه و ندارم، غمش رو برام چند برابر می‌کنه.

رایحه‌ی غم.

غرقم توی غم و غریق نجات ندارم. دیگه دارم به این نتیجه میرسم که غم، روتین زندگیمه و قرار نیست تموم شه. نمی‌دونم اونجوری که باید، باهاش سازگاری پیدا کردم یا نه. باهاش می‌خوابم، باهاش بیدار میشم، باهاش همه‌ی کارامو انجام میدم. همیشه هست و حسش می‌کنم پس هنوز عضوی از بدنم نیست. نیست چون حسش می‌کنم. احساسش شبیه این می‌مونه که یه تیکه ابر، توی فاصله‌ی چند سانتیمتری بالای سرم مدام می‌باره و هرجا میرم، همراهم هست. همیشه یه تیکه غم توی همه‌ی فعالیت‌هام می‌مونه. وقتی میرم غذا بپزم، یکمش می‌ریزه توی غذا. وقتی از روی پل می‌گذرم، پخش میشه توی هوا. حتی وقتی قدم برمی‌دارم، از رد قدم‌هام، غم می‌مونه. غم میشه اثرم. اثری که همه‌جا ازم جا می‌مونه.

هرچند فقط من نیستم. این روزا رایحه‌ی غم همه‌جا هست.

مگه باهات چیکار کردن که اینطوری شدی؟

خسته شدم.

از همه چی.

کاش برای مدت طولانی بتونم آروم و ممتد بخوابم.

چی باید اسمشو گذاشت؟

محبوب من!! اگه وجود داشتی، بجای حرف زدن، باهات سکوت می‌کردم. چون من عاشق گوش دادن به نگفته‌ها هستم.

ازشون ناراحتم.

کاش وقتی می‌گفتم مواظب خودتون باشید، واقعاً مواظب خودشون می‌بودن. کاش می‌فهمیدن که اون جسم و روحی که دارن اینقدر راحت به فنا میدنش، چقدر برای من عزیزه. کاش اصن بیان خودم مواظبشون باشم.

فعالیتی که زمانی بهش علاقه داشتم.

دیگه یادم رفته نوشتن چجوری بود. فقط فهمیدم کار من نیست. نمی‌دونم آدم چطوری از علاقه‌ی شدید به انجام کاری، می‌رسه به این فکر که کارش نیس. دیگه حتی دلم نمی‌خواد قصه بگم. فکر کردن به اینکه کلمه‌ها چطوری کنار همدیگه قشنگتر میشن، خسته‌ام می‌کنه. فکر کردن به اینکه کلمه‌ها می‌تونن منظورمو برسونن یا نه، خسته‌ترم. حتی بعید می‌دونم کسی اینجا رو بخونه. مگه اینکه توی لیست بروز شده‌ها کسی بیاد اتفاقی اینجا رو ببینه و بخونه و بره. همین کافیه. انتظار بیشتری ندارم.

بعضی وقتا ازینکه اینقدر صبور شدم تعجب می‌کنم.

حوصله نداشتن.

دقیقاً وقتایی که حوصله‌ی هیچکس رو ندارم و نمی‌خوام هیچکس هم حوصله‌ی منو داشته باشه، دلم می‌خواد یکی باشه که سراغمو بگیره.