همین.

همینو می‌خواستم. می‌خواستم همین امروز قلبم بشکنه. شکست. عالی شد.

شنا.

کل هفته داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر توی اوج ناراحتی و گرفتاری‌هام به چیزای تخیلی درمورد شرایطم فکر نمی‌کردم. درسته که تخیل همیشه منو نجات داده، اما این بار درست وقتی که داشتم اون وسط دست و پا می‌زدم، به سرِ طنابی که ممکنه اون سرش به جای محکمی آویزون باشه، فکر نمی‌کردم. فقط به این فکر می‌کردم که آدما شنا کردن رو با دست و پا زدن‌های بی‌حاصل اولیه یاد می‌گیرن و من چاره‌ای ندارم جز اینکه یاد بگیرم. اونقدر دست و پا زدم که خسته شدم، عصبانی شدم، ناراحت شدم، ناامید شدم و بریدم.
می‌دونی ژوزه؟ هیچکس بهمون یاد نداده بود که وقتی سیل میاد، باید فقط به یه چیزی چنگ بزنیم یا جریان آب نبرتمون به جایی بکوبه. ما فقط دست و پا زدیم و توی اون سیل با سرعت بیشتری سمت مرگ رفتیم. حالا تو رو نمی‌دونم اما من خوشحال نیستم. فقط باید سرِ طناب رو محکم می‌گرفتیم، اما از بخت خوب ما، همیشه هیچکس متوجه غرق شدنمون نمیشه. دستمو محکم بگیر و با من شنا کن که مرگمون یه جور قشنگی سریعه.