خواستم از وضعیتم بگم ولی یادم افتاد واقعاً مهم نیست.
همهچیز داره بدتر میشه و من بازم نشستم وسط این طوفان و اتفاقاً این بار تصمیم گرفتم نبینم.
میخونه: «من اینجا ریشه در خاکم..»
ولی مترسکا که ریشه ندارن. من فقط یه جوونه دارم که ریشهاش توی قفسهی سینهام هست.
سایه.
آدمیزاد چقدر چیز مزخرفیه. دلم میخواست سایه بودم؛ زادهی نور.
کاش!
کاش..
بس نیست اینقدر گفتهایم کاش؟ اینقدر ذهنمان را با افکار قشنگی که هرگز اتفاق نخواهند افتاد، گرم کردیم؟ بس نیست اینقدر که نشسته ایم منتظر تا بلکه چیزی درست شود؟ من خستهام. دیگر هیچ کاشی نخواهم گفت. هیچ آرزویی نخواهم کرد. هیچ چیزی از این دنیا نخواهم خواست. گاهی باید کاری کرد. چه کسی میگوید نشستن و نگاه کردن، هیچ کاری نکردن است؟ ما که به هر دری زدیم پشتش دیوار ساخته بودند. هرچه دویدیم، هدف دورتر شد. هرچه از گریههای شبانه خوابمان برد، صبحِ غمانگیزتری بیدار شدیم. ما که به عطر آشنایی امید داشتیم و رایحهی زنندهی غریبگی نصیبمان شد. ما که به انتظار ماندیم و زندگی فقط جلوی چشمانمان کُشت همهی آنچه شوق مینامیدیم.
من خستهام و این بار میخواهم کاری کنم. نمیخواهم باز هم کُشته شدن تمام آنچه شور زندگی را در من معنی میکرد، جلوی چشمانم ببینم. آدمی بی امید و آرزو و شوق و انتظار، سبکتر است. میخواهم در سبکترین حالت بنشینم و زندگی را تماشا کنم. بی هیچ دخالتی در آن. تا روزی که پایان یابد.
سریاله.
(لی مین هو) توی اون فیلمه میگفت:
«دارم زندگی میکنم؟ نه. دارم میمیرم، تا روزی که بمیرم و تموم شه.»
+منم همینطور لی مین هوی عزیز. منم همینطور.
و این تلخه.
وقتی زبانِ ابرازِ چیزی رو بلد نباشی، مجبوری تمام علم و درکت درمورد اون چیز رو در حد تواناییت برای ابرازش، پایین بیاری.
من تنها کسی نیستم که وقتی از یه فضای بسته بیرون میرم، اول آسمونو نگاه میکنم.
خواستن؟
من جونم بالا میاد تا چیزی از کسی بخوام. یا بهش بفهمونم که چیزی میخوام، بعد که میگن باشه ولی پیگیرش نمیشن، واقعاً قلبمو له میکنه. ناامید میشم از نتیجهی چیزی خواستن. ناامیدم میکنن.
سخته.
من نمیدونم چجوری با نزدیکترین دوستام هم بشینم درد دل کنم، بعد میبینم دیگران میرن پیش تراپیست از مشکلاتشون با زندگی میگن، تعجب سر تا پام رو برمیداره. جدی چجوری روشون میشه؟
خواستم بهش بگم گول نخور ولی وقتی دیدمش فهمیدم گول رو خورده، بقیهشم مالیده بودن به سرش. اونقدر زیاد گول خورده بود که با دیدنش انگار یه تیکه گول میدیدم. هیچی نگفتم، رفتم روی درخت نشستم و از دور تماشاش کردم.
آدمی؟
داشتم قصهی مترسک را با حضور شخصیت جدید ادامه میدادم که یادم افتاد آدمی حقیقتاً بیهوده است. مهم نیست چقدر سعی کنی از دنیای بیهودهاش بیرونش بکشی، در نهایت همان تکهای است که یک روز از بدن مادرش به طرز تهوع آوری خارج شده. همین که مادرشان هم تحملشان نکرده و از یکی از سوراخهایش تفشان کرده بیرون، یعنی به اندازهی کافی غیر قابل تحمل هستند. هرچند حتی اگر توی لولهی آزمایش و بدون دخالت خون فرد دیگری هم کشت میشدند باز هم همانقدر برایم نفرتانگیز بودند که حالا هستند. شاید به ژنهایشان مربوط باشد اما خب خیلی به این یکی اعتقادی ندارم. راستش را بخواهی خیلی حلال و حرام بودنِ زاییدن مادر آدمها برایم اهمیتی ندارد. شاید بشود دوستشان داشت، نمیدانم. سعیام را کردهام و خب نتیجهای نداشت. هنوز هم همانقدر غیرقابل تحمل هستند که همیشه بودند. پر از رفتارها و گفتارهایی که خود نقضشان میکنند. پر از اتلاف وقت و انرژی برای چیزهایی که ارزشش را ندارد. پر از عدم تحمل و خالی از صبر. بله آدمی با اعمال و گفتارش تعریف میشود و آدمها خالیاند از آنچه خوب تعریف میشود و پر از هرچه نفرت معنی میشود.
عصبانی نیستم.
فکر کنم تا الان امروز مسخرهترین روز سال بوده. امیدوارم نسل بشر منقرض شه. ترجیحاً همین امروز.