بعضی وقتا فکر‌ می‌کنم نمی‌تونم توی این حجم از فشار روانی زندگی کنم. اون موقعا با خودم می‌گم کاش قلبم شکسته بود. من زورم می‌رسه احساساتمو ساکت کنم. اما جلوی مغزمو نمی‌تونم بگیرم. توی چند ماه گذشته، هرروز فقط سعی کردم نذارم به حد پنج ماه پیش برسه. اونجا حقیقتاً کمرم خم شد. بعد از اون، هرروز که سخت می‌شد، با خودم تکرار می‌کردم که نمی‌خوام بازم به اونجا برسم. اگه برسم می‌تونم تحملش کنم اما بهاش سنگینه. بازم خم میشم. حالا فکر کنم فوبیا گرفتم. کمترین فشار علایمم رو شدیدتر می‌کنه. اما بازم اون حد از فشار می‌ترسوندم. سعی کردم فراموش کنم. سعی کردم حلش کنم ‌و خب بد نبود. اما هنوز شرایط در کمینه و تازه وضع روحی و روانی من بدتر هم شده.