اینقدر خسته‌ام که دیگه نیاز به حرف زدن با کسی هم ندارم. از دیروز کل حرفای آدمای اطرافمو یا نشنیده گرفتم و رد شدم یا با عصبانیت جواب دادم که ادامه ندن. ناامیدی سرتا پام رو گرفته بود. انگار یه پرنده باشم که فهمیده آسمونی که کل عمر نشونش دادن و به شوقش زندگی کرده، فقط یه عکس روی دیوار بوده. انگار با سر خورده باشم توی اون عکس. انگار امروز فهمیده باشم بال‌هام رو خیلی ساله که قیچی کردن؛ طوری که دیگه رشد نمی‌کنه. هیچ کاری ندارم با کسی. هیچ حرفی ندارم. کاش کسی باهام کاری نداشته باشه. کاش همه فراموشم کنن. این دفعه زیادی خسته‌ام.

دیشب خواب دیدم.

می‌خواست در آهنی رو از جا بکنه. زورش نمی‌رسید. یه لحظه حس کردم زورش می‌رسه. براش درو باز کردم. اومد جلوم وایساد. چشماش پر از اشک شد. خیلی دوسش داشتم. می‌دونستم خیلی عصبانیه ولی بلایی سرم نمیاره. محکم بغلش کردم. حرفاشو یادم نیست. آخرش هردومون کنار هم مردیم.. گلومونو بریده بودن...