چقدر روز مرد، مردستیزی دیدم. اینا رو کی تربیت کرده مگه؟

یادت باشه ژوزه.

همیشه قرار نیست از سمت آدم‌هایی که بهشون توجه می‌کنیم، توجه دریافت کنیم! پس بهتره بیخیال شی و رها کنی عزیزم.

42 ساله‌ها.

کاش بدونم 42 سالگی چه اتفاقی برای آدما می‌افته که اینقدر جذاب میشن؟!

بدی ترس اینه که می‌تونه توی روند تفکر، اختلال درست کنه. هم‌چنان کامی‌ساما! من الان چیکار کنم آخه؟! =(

گردالی‌های باران‌وارِ سیاه.

اون روز واقعاً روز نحسی بود. انگار با دقت تمام، گلوله‌های انرژی منفی رو از دور و نزدیک جمع کردم و کنارم چیدم. شبیه آدمی‌‌ که وسط بارون وایساده، دور تا دورم رو انرژی منفی گرفته. گلوله‌های بزرگ و کوچیک. گلوله‌های سیاهی که دارن منو می‌بلعن و هرکدوم به تنهایی می‌تونن یه نفرین باشن.

همه‌چی حالمو بد می‌کنه. از اینکه حتی توی گوشی عکس خاک ببینم، حالم بد میشه. از تصویرای دوربین سیاه و سفید کوچه که هرروز جلوی چشممه حالم بد میشه. از اینستاگرام رفتن و خوندن اون همه روایت از جنایت حالم بد میشه. از ویدیوهای عجیب و غیرمعمول حالم بد میشه. از چیزای کم کیفیت حالم بد میشه. از دیدن جنگلای با درختای باریک حالم بد میشه. از دیدن آدمای با موهای بور یا زرد حالم بد میشه. از دیدن دلقکا‌ و خرگوشا حالم بد میشه. ویدیوهای آشپزی می‌ترسونتم. چهره‌های معصوم بچه‌ها حالمو بد می‌کنه. تاریکی حالمو بد می‌کنه. صداهای بلند گوشمو خراش میده. صداهای عجیب حالمو بد می‌کنه. رنگ قرمز حالمو بد می‌کنه. از رفتن و زندگی‌کردن توی اون خونه که از بیرون شبیه قبر بود می‌ترسم. همش یاد قتل می‌افتم و حالم بد میشه. من از چیزی نمی‌ترسیدم اما الان همه‌چی حالمو بد می‌کنه.