من که گفتم تنهام. گفتم که تنهایی داره اذیتم می‌کنه. گفتم که من با این آدما نمی‌تونم. گفتم که اینا همه اطرافم برام غریبه‌ان. گفتم که تنهام نذارید. بارها و بارها گفتم. گفتم حوصله‌ام از تنهایی سر میره. گفتم همه رو. ولی کی‌ اومد بشینه کنارم؟ هیچکی. کی‌ اومد بهم سر بزنه؟ هیچکی. من دیگه نمی‌خوام. نمی‌خوام تنهایی ادامه بدم. به کسی هم نمی‌خوام اعتماد کنم. حوصله‌ی امیدواری به اینکه کسی میاد از تنهایی درم بیاره هم ندارم. یه تیکه بغض متحرکم که داره ادامه میده. ادامه به چی؟ خب معلومه، تنهایی.

من دلم خیلی تنگ شده. اما خیلی وقته متوجه شدم که گفتنش چیزی رو تغییر نمیده. :(

من خیلی وقته حوصله و توان ندارم. همش فقط حفظ ظاهره. این حجم از استرس دیگه واقعاً نوبره. می‌خوام تموم شم و نمیشه. می‌خوام تموم شم و نمیشه. می‌خوام تموم شم و نمیشه. می‌خوام تموم شم فقط.

حس می‌کنم یکی داره هلم میده توی تاریکی.

:(((((((

هنوز نمی‌تونم مقابل یه چیزایی ناراحت نشم. نمی‌تونم نادیده بگیرم. نمی‌تونم بگم فدای سرم، فدای سرمون، می‌گذره. نمی‌تونم بگذرونم یه چیزایی رو. نمی‌تونم. شاید کنار بیام. شاید عادی بگذرم. اما از ته دلم می‌سوزم. میرم هرگوشه‌ی امنی که در اولین فرصت گیرم بیاد، گریه می‌کنم. حسرت می‌خورم و عاح می‌کشم و هزار بار می‌پرسم چرا آخه؟ چیکار کنم پس؟ چجوری؟ عاااااح خدایا بغل می‌خوام.

دلم می‌خواد بخوابم، طولانی و عمیق؛ ترجیحاً توی یه بغل.