من هەر کچەکەی جارانم!
نازانم ئەشێ چی بکەم خۆم نەجات دەم. بەڵام دڵنیام تۆ بۆ نەجاتی من نایەیت.
بۆ یەکم جار لەم ژیانە، خۆمم بەرداوە تا هەستی خۆشەویستیی تۆ بمخنکێنێت...
نازانم ئەشێ چی بکەم خۆم نەجات دەم. بەڵام دڵنیام تۆ بۆ نەجاتی من نایەیت.
بۆ یەکم جار لەم ژیانە، خۆمم بەرداوە تا هەستی خۆشەویستیی تۆ بمخنکێنێت...
سوح هەڵسام دڵم وە چتێک بوو بیخۆم، حیچمان نەو. هەمتر خەفتم تا ئیستا. ئیستا ناڕاحەتم وا حەوسەڵەم نیە بۆ خۆم نان خاس کەم و سوحیش حیچمان نەو. یەخەی کێ بگرم؟ بۆ چی بگریم؟ کێ بکوژم ئەم جەهانمە دوای بێت؟
هنوز دور خودم خط کشیدم. هنوز یه عده دورترن و یه عده نزدیکتر. باورم نمیشه که خندون و خوشحال و راضی کسی رو راه دادم داخل نزدیکترین خط نسبت به خودم. خیلی قشنگ اجازه دادم کنارم داخل دایرهای که دور خودم کشیدم بشینه و فکر کردم تا ابد میتونم از بودنش لذت ببرم. ولی خب یه روزی خسته شد از نشستن. پا شد و رفت. بعدش شبیه یه خواب خیلی قشنگ که ازش بیدار شدی و هنوز توی سرته و از دیدنش حالت خوبه ولی باید طوری رفتار کنی که انگار ندیدیش شدم.
توی اون آهنگ همیشه غرق میشم. حقیقتاً هم شبیه خودم بود. هیچوقت به کسی اجازهی نزدیک شدن به (قلب) خودم رو ندادم. جایی که تنهایی مرکز خطهایی که کشیده بودم، نشسته بودم و دنیا رو از دید خودم نگاه میکردم. جای تاریکی که راحت و آسوده توش نشسته بودم و هرکس به خطهام نزدیک میشد، دور میکردم. نمیدونم چطوری اما میدونم وقتی وارد خطوط ممنوعهم شد، داخل اون خطها رو برام گل بارون کرد. نه که برام هیچ گلی خریده باشه. آروم دونههای گل رو توی دنیام پاشید و کنارم نشست تا همه گل بدن. دنیام قشنگ و رنگارنگ شد. من توی تاریکیهام آسوده و تنها نشسته بودم. اما حالا توی ذهنم، قلبم و روحم، پر از گل شده. آدمی که فکر میکردم تا ابد کنارش میمونم و دنیامو رنگی نگه میداره رفت. اما دونههایی که کاشت و گلهایی که برام گذاشت هنوز هست. اون شاید آدم دنیای من نبود اما یادم داد که لایق اینه که براش از قلب قرمز استفاده کنم؛ کسی که من تا همیشه داشتن این احساس قشنگ و این روح و قلب رنگی رو بهش مدیونم.
ما شاید به درد هم نمیخوردیم که رفتی اما تا همیشه مرسی که به دنیام اومدی. :)
نمیدونم تف کنم در این دنیا، گریه کنم برای ناتوانیها، دعا کنم برای آرامش، بخوابم برای راحتی یا بازم بدوم!
چند وقته دنبال زندگی نمیدوم و حس مردگی دارم. چون هرچی بیشتر میدوم، بیشتر حس میکنم که جا موندم و قطار رفاه داره دورتر میشه و من بیشتر توی منجلاب سختیهای زندگی خودم فرو میرم.
دیروز دربارهی بچههای تو کوچهای باهم حرف میزدیم. بچههایی که محیطی غیر از خانواده و مدرسه رو هم برای رشد داشتن. بچههایی که اجازه داشتن برن توی کوچه و با همسن و سالهاشون توی محیطی بزرگتر از حیاط و اتاقشون بازی کنن. بچههایی که بلدن فحش بدن، بلدن دعوا کنن، بلدن با همدیگه بجنگن و همدیگه رو باهم آشتی بدن. به این نتیجه رسیدیم که اونا مهارتهایی دارن که ما نداریم. اونا میتونن برای حقشون بجنگن، میتونن زرنگ بازی دربیارن و شیطنتهای رهایی دارن که ما هیچوقت به خودمون اجازه نمیدیم انجام بدیم بلکه برعکس. مثلاً وقتی توی نوبت اتاق دکتر وایسادیم و نوبتمون میشه و کسی جلوتر از ما میره توی اتاق دکتر، برای خودمون توجیه میکنیم که همه مریضیم و حتماً حالش خیلی بد بوده یا عجلهای داشته. درحالی که ما حتی اگه عجله هم داشتیم و یا حالمون بد میشه، نوبت بقیه رو رعایت میکنیم.
تهش به این نتیجه رسیدم که ما زندگی عادی و نرمال رو به سختگیریهای غیرضروری خانوادههامون باختیم.
خوبه که روز بعد از تولدم، خورده به شنبه. واقعاً نیاز داشتم استراحتم رو تموم کنم. بازم وقت دویدن دنبال زندگی هست. :)
دوس داشتم کوچ میکردم از این زندگی. از اول به دنیا میاومدم. کنار آدمای دیگه با عقدههای کمتر. یه جوری که وقتی به این سن میرسیدم، اینقدر حسرت چیزای کوچیک به دلم نمونده باشه. یه جوری که سالمتر، مهربونتر و بدون نفرت بزرگ میشدم. از اینکه کلی سال همش با خودم نفرت جا به جا کردم خوشم نمیاد.
قلب عزیزم! تقصیر من نبود که مجبور بودی سیاهی حمل کنی. من از آدمی که توی زندگیم اومد و کاری کرد به آینده فکر کنم و به زندگی، واقعاً ممنونم. مطمئنم اون آدم بارها میتونست خاکسترت کنه. اگه رها کردم بخاطر حفظ شأن انسانی و احترام خودم بود. تو هم رهاش خواهی کرد چون بهرحال قلب منی و اینجا روی تخت پادشاهیِ این روح، یک پادشاه هست که خوشبختانه عاقلتر از توعه. تو آزادی که هرکسی رو دوست داشته باشی، اما در نهایت اونی که رفتارمون رو کنترل میکنه، روی تخت پادشاهی نشسته و من هیچوقت با تصمیم اشتباه، خودم رو تا آخر عمر، مدیون همهی فلسفهی وجودیم نمیکنم. خلاصه که بوس به سرخرگ کرونرت.
خیلی وقته یاد گرفتم با آدمها قهر نباشم.
اونقدر قهر نبودم که یادم نیست با کسی قهر بودن چجوریه.
فقط حذف میکنم. یکی یکی دنیامو از آدمهایی که یه روزی به اصطلاح دوستم بودن یا بهم نزدیک بودن، حذف میکنم. حالم با حذف کردن آدمها بهتره. قهر بودن فقط انرژی آدم رو میگیره. بیشتر آدما لیاقت انرژی گذاشتن رو ندارن. هربار که بهشون فرصت میدی بهت نزدیک شن، بدتر اذیتت میکنن. لذا رها کردنشون لطف کردن در حق هر دو طرف هست؛ یه جور جلوگیری از هدر رفتن انرژی برای تمام طرفین.