چطور می‌تونن تا این حد آزاردهنده باشن؟!

انگار تا مطمئن نشن و با چشم خودشون نبینن که شکستی، دست از آزار دادنت برنمی‌دارن. شاید بهتره همون اول همه چی رو بروز بدی و تمام تکه‌های شکسته‌ات رو بجای قایم کردن، براشون رو کنی تا خودشون ببینن و باور کنن توی شکستنت پیروز شدن. اونوقت شاید دست از آزار دادنت بردارن. 

کاش توان شنیدن انتقاد رو داشته باشیم ژوزه. کاش هر انتقادی رو هرچند تلخ، در جهت ساختن خودمون به کار ببریم. کاش مثل خیلی‌ها نباشیم. 

کاش آدما بفهمن که فقط خودشون نیستن که درد می‌کشن و دیگران هم اگرچه نمیگن ولی در حال درد کشیدن هستن. 

 

ما نباید طوری با دیگران رفتار کنیم که از بیان نظراتشون به ما بترسن. این موضوع مهمیه و باید فرهنگ سازی بشه. حداقل درمورد خودم. 

قلبم از ناراحتی درد می‌کنه و عجیبه که نمی‌تونم گریه کنم. 

دوست دارم بمیرم. نمی‌شود؟ محو که می‌توانم باشم. نمی‌توانم؟

هرروز دلم تنگ میشه و هرروز انکارش می‌کنم. شاید چون دلتنگی، انتظار میاره _انتظار دیدار_ و این انتظار دلیلی میشه برای زندگی. چیزی از آینده که ممکنه هرگز اتفاق نیفته و مثل یه رشته‌ی محکم در طول زمان حال، از گذشته کش میاد تا یه جایی در آینده به اون سرش برسه و تموم شه. من این انتظار بی‌خود رو نمی‌خوام؛ نه آینده و نه حال و نه گذشته. می‌خوام رنج زندگی تموم شه و همین الان هم تموم شه و این چیزیه که با دلتنگی تضاد داره. این چیزیه که از گذشته دور حالای من پیچیده شده و میره به سمت آینده. خب البته که من اینو نمی‌خوام و انکارش می‌کنم.