برای درختی که برگاش باید بریزه، نگه داشتن برگا توی زمستون رسماً خودکشی محسوب میشه.

می‌دونی مسئله این نیست که من بین هیولاهایی گیر افتادم که مدام دارن اذیتم می‌کنن و خب من نمی‌تونم و توان مقابله باهاشون رو ندارم. مسئله اینه که من خودم اون هیولایی‌ام که بین این موجودات گیر افتادم و نمی‌تونم وجود خودمو اینجا وسط این موجوداتی که از جنسم نیستن بپذیرم. نمی‌تونم و نمی‌خوام اینجا باشم. نمی‌خوام این هیولا باشم. درواقع اصلاً نمی‌خوام وجود داشته باشم. دقیقاً حس یه سوزن تیز رو دارم بین کلی بادکنک که همشون تا ته باد شدن یا یه پیاز بزرگ بین کلی گوجه‌فرنگی. می‌دونی که یه روزی که منو چاقو بزنن، اشکشون درمیاد. من نمی‌خوام با یه چاقوی ساده، اشک کسیو دربیارم. می‌فهمی چی میگم؟ از رفتارم نمیگم. از چیزی میگم که توی من هست. یه چیزی مثل یه نفرین. مثل یه درخت خیلی بزرگ و پربرگ کنار ساحل که همه‌ی فصلا سبزه و خب همه‌ی فصلا جلوی آفتاب گرفتن آدما رو گرفته و همه‌ی آدما ازش بدشون میاد. از شانس بدش خشک نشده اما خب نمی‌دونم چرا شهرداری قطعش نمی‌کنه بندازه دور.

توی این یکی دناتونیوم بنزوات نریختم.

دوس ندارم با حال بد بمیرم. البته همیشه وقتی حالم بده، آرزوی مرگ می‌کنم. حالا حس خاصی ندارم. نه آرامش خاصی دارم و نه آشوب خاصی. دوس ندارم فعلاً به مشکلاتم فکر کنم. حس می‌کنم به کسی یا جایی تعلق ندارم. حس بی‌تعلقی آزارم نمیده. حتی شاید یه جور حس آرامش فیک به وجود آورده که کسی از بودنم خوشحال نیس و خب کسی هم از نبودنم غمگین نمیشه. حس آدمی که موقع عبور از پارک، میره تا از آب‌سردکن یه کمی آب خنک بنوشه رو دارم. نه آب‌سردکن اونو یادش میاد، نه آدمایی که اونجا بودن، نه دوربینای پارک اهمیتی بهش میدن و نه حتی خودش به خنک بودن یا نبودن آب اهمیتی میده. هیچ حسی ندارم. غم، خنده، عصبانیت، درد، خشم، استرس و چیزای دیگه اونقدر سریع میان و میرن که نمی‌تونم به حسابشون بیارم.

دلیل منطقی‌ای برای زندگی ندارم. می‌خوابم چون شبه. بیدار میشم چون صبحه. میرم سرکار چون آدمای اطرافم به پول نیاز دارن. می‌دوم چون میگن بدو. ناهار می‌خورم چون آماده شده. شام می‌خورم تا ازم سوالی پرسیده نشه. توی چشمای هیچکس نگاه نمی‌کنم تا جوابی ندم. نادیده می‌گیرم، ناشنیده می‌گیرم، حرفی نمی‌زنم و تظاهر می‌کنم وجود ندارم. راستش حوصله‌ی زندگی ندارم. حالا که حسی ندارم، عاقلانه‌اس که بمیرم. اینجوری حداقل برای خودم کاری انجام دادم.

ریکو

این همه عکس نگرفتم که نقشه نکشیدم برا نقاشیش که فکر نکردم به قشنگیش که کلی برنامه نریختم برای جای مناسبش که... که اینجوری بشه..

Loneliest

فکر کنم تنهاترین قسمت من اون قسمتیه که دیگران رو دوست داره.

آروم بگیر الی.

کسی مسئول تنهایی تو نیست الی.

بعداً دیگه به دردم نمی‌خوره!

دلم نمی‌خواد صبح بیدار شم. دلم نمی‌خواد از دردام به کسی بگم. دلم می‌خواد داد بزنم. دلم می‌خواد تنها باشم. دلم می‌خواد تنهام بذارن. دلم نمی‌خواد چیزی حس کنم. دلم نمی‌خواد کسی نگرانم شه. دلم نمی‌خواد کسی دلش برام بسوزه. دلم نمی‌خواد بگم از چیا ناراحتم. دلم می‌خواد بغلم کنی الی. دلم گریه می‌خواد، گریه‌ی قبل از مرگ. مثل همه‌ی این روزا همش داری گریه می‌کنی.