برای درختی که برگاش باید بریزه، نگه داشتن برگا توی زمستون رسماً خودکشی محسوب میشه.
میدونی مسئله این نیست که من بین هیولاهایی گیر افتادم که مدام دارن اذیتم میکنن و خب من نمیتونم و توان مقابله باهاشون رو ندارم. مسئله اینه که من خودم اون هیولاییام که بین این موجودات گیر افتادم و نمیتونم وجود خودمو اینجا وسط این موجوداتی که از جنسم نیستن بپذیرم. نمیتونم و نمیخوام اینجا باشم. نمیخوام این هیولا باشم. درواقع اصلاً نمیخوام وجود داشته باشم. دقیقاً حس یه سوزن تیز رو دارم بین کلی بادکنک که همشون تا ته باد شدن یا یه پیاز بزرگ بین کلی گوجهفرنگی. میدونی که یه روزی که منو چاقو بزنن، اشکشون درمیاد. من نمیخوام با یه چاقوی ساده، اشک کسیو دربیارم. میفهمی چی میگم؟ از رفتارم نمیگم. از چیزی میگم که توی من هست. یه چیزی مثل یه نفرین. مثل یه درخت خیلی بزرگ و پربرگ کنار ساحل که همهی فصلا سبزه و خب همهی فصلا جلوی آفتاب گرفتن آدما رو گرفته و همهی آدما ازش بدشون میاد. از شانس بدش خشک نشده اما خب نمیدونم چرا شهرداری قطعش نمیکنه بندازه دور.