دوس ندارم با حال بد بمیرم. البته همیشه وقتی حالم بده، آرزوی مرگ می‌کنم. حالا حس خاصی ندارم. نه آرامش خاصی دارم و نه آشوب خاصی. دوس ندارم فعلاً به مشکلاتم فکر کنم. حس می‌کنم به کسی یا جایی تعلق ندارم. حس بی‌تعلقی آزارم نمیده. حتی شاید یه جور حس آرامش فیک به وجود آورده که کسی از بودنم خوشحال نیس و خب کسی هم از نبودنم غمگین نمیشه. حس آدمی که موقع عبور از پارک، میره تا از آب‌سردکن یه کمی آب خنک بنوشه رو دارم. نه آب‌سردکن اونو یادش میاد، نه آدمایی که اونجا بودن، نه دوربینای پارک اهمیتی بهش میدن و نه حتی خودش به خنک بودن یا نبودن آب اهمیتی میده. هیچ حسی ندارم. غم، خنده، عصبانیت، درد، خشم، استرس و چیزای دیگه اونقدر سریع میان و میرن که نمی‌تونم به حسابشون بیارم.

دلیل منطقی‌ای برای زندگی ندارم. می‌خوابم چون شبه. بیدار میشم چون صبحه. میرم سرکار چون آدمای اطرافم به پول نیاز دارن. می‌دوم چون میگن بدو. ناهار می‌خورم چون آماده شده. شام می‌خورم تا ازم سوالی پرسیده نشه. توی چشمای هیچکس نگاه نمی‌کنم تا جوابی ندم. نادیده می‌گیرم، ناشنیده می‌گیرم، حرفی نمی‌زنم و تظاهر می‌کنم وجود ندارم. راستش حوصله‌ی زندگی ندارم. حالا که حسی ندارم، عاقلانه‌اس که بمیرم. اینجوری حداقل برای خودم کاری انجام دادم.