روح کوهستان بهم میگه برو روی کوه، یه دختربچه اونجا منتظرته. تا نیمه‌های راه رفتم. دیدم خیسِ بارون، داره می‌لرزه، کاری از دستم بر نمی‌اومد. نمی‌تونم بغلش کنم و یا کنارش بشینم.‌ نمی‌تونم بهش نوید روز بهتری رو بدم؛ حس همدلیم مرده. صداش زدم «مواظب تابوتی که کنارت هست باش. هرجور شده ازش مراقبت کن.» و برگشتم پایین. بی‌حرف از کنار روح کوهستان و روح جنگل گذشتم. روح دریاچه منتظرم بود. اهمیتی به اون هم ندادم. رفتم گوشه‌ی سیاره، زیر یه درخت لم دادم، کلاه خاکستریمو روی صورتم گذاشتم و چشمامو بستم. اینجا صدای پرنده نمیاد. باد نمیاد و صدای آب و خش خش برگا نمیاد. سعی می‌کنم بخوابم. این بیشترین لطفی هست که می‌تونم در حق خودم بکنم.