کاش کسی بود که برام تصمیم میگرفت. گاهی وقتا که حتی احساس ضعیف بودن هم نمیکنم، فکر میکنم نیاز دارم کسی برام تصمیم بگیره.
همونطور که گاهی نمیدونم چی درسته و چی غلط، و نیاز دارم تا کسی بهم بگه که کدوم، کدومه.
کاش کسی بود که برام تصمیم میگرفت. گاهی وقتا که حتی احساس ضعیف بودن هم نمیکنم، فکر میکنم نیاز دارم کسی برام تصمیم بگیره.
همونطور که گاهی نمیدونم چی درسته و چی غلط، و نیاز دارم تا کسی بهم بگه که کدوم، کدومه.
هرروز دلم خیلی زیاد تنگ میشه. دلتنگی حسیه که شاهد تمام لحظههای منه. برای آدمایی که هرروز باهاشون در ارتباطم، بیشتر دلتنگ میشم. به حدی که شبا از دلتنگی خوابم نمیبره.
ولی بغل کردن با بغل شدن فرق میکنه. من همه رو بغل میکنم ولی بغل نمیشم. حس میکنم هیچکس منو دوس نداره و احساساتم و مخصوصاً حرفام برای هیچکس مهم نیس.
شاید از یه روزی به بعد، دیگه هیچوقت حرف نزنم.
امیدوارم اون روز دور باشه. خیلی دور.
بهم گفته بودی توی داستان، «کل عالم و آدم میان که امید رو از بین ببرن ولی امید برندهس». تحمل کن عزیز من. امید داشته باش. صبر داشته باش رفیق.
جذابیتش به اینه که هر لحظه دلم بخواد، میتونم تمومش کنم. ولی نمیخوام. هیچی به اندازهی بازیهای روانی مزه نمیده و من از چرخوندن این استخون لای زخمم لذت میبرم.
بارها و بارها رابطهام با آدمها خراب شده و از طرف اون آدمها تنها گذاشته شدم. بارها بخاطر این اتفاق قلبم به شدت شکسته و مدتها منزوی بودم. به عنوان آدمی که وابسته به دلشه، از فکر کردن به اینکه آدمایی که دوستشون دارم یه روزی تنهام بزارن، دیوونه میشم. اونقدر آدمهای دوستداشتنی از زندگیم رفتن و اونقدر جای خالیشون رو توی زندگیم گذاشتن که از خلأش دیوارههای قلبم کش اومده و هربار نازک و نازکتر شده. حالا هوای قلبم رو این آدمایی که توی زندگیم هستن دارن تأمین میکنن. میدونم نبودن هرکدوم از این آدمهای دوس داشتنی، میتونه خلأ جدیدی توی زندگیم ایجاد کنه که قلبم رو خیلی ساده اما فجیع پاره میکنه. برای همینه که نگرانم. هرروز و هرشب نگرانم. از رفتنِ موجودات دوسداشتنیِ زندگیم میترسم و میدونم قلبم دیگه کشش اینو نداره. کاش کسی نره. کاش همه بمونن. کاش بیشتر از این تنهام نذارن. من دیگه واقعاً نمیتونم.