بارها و بارها رابطه‌ام با آدم‌ها خراب شده و از طرف اون آدم‌ها تنها گذاشته شدم. بارها بخاطر این اتفاق قلبم به شدت شکسته و مدت‌ها منزوی بودم. به عنوان آدمی که وابسته به دلشه، از فکر کردن به اینکه آدمایی که دوستشون دارم یه روزی تنهام بزارن، دیوونه میشم. اونقدر آدم‌های دوست‌داشتنی از زندگیم رفتن و اونقدر جای خالیشون رو توی زندگیم گذاشتن که از خلأ‌ش دیواره‌های قلبم کش اومده و هربار نازک و نازک‌تر شده. حالا هوای قلبم رو این آدمایی که توی زندگیم هستن دارن تأمین می‌کنن. میدونم نبودن هرکدوم از این آدم‌های دوس داشتنی، می‌تونه خلأ جدیدی توی زندگیم ایجاد کنه که قلبم رو خیلی ساده اما فجیع پاره می‌کنه. برای همینه که نگرانم. هرروز و هرشب نگرانم. از رفتنِ موجودات دوس‌داشتنی‌ِ زندگیم می‌ترسم و می‌دونم قلبم دیگه کشش اینو نداره. کاش کسی نره. کاش همه بمونن. کاش بیشتر از این تنهام نذارن. من دیگه واقعاً نمی‌تونم.