هنوز دور خودم خط کشیدم. هنوز یه عده دورترن و یه عده نزدیکتر. باورم نمیشه که خندون و خوشحال و راضی کسی رو راه دادم داخل نزدیکترین خط نسبت به خودم. خیلی قشنگ اجازه دادم کنارم داخل دایره‌ای که دور خودم کشیدم بشینه و فکر کردم تا ابد می‌تونم از بودنش لذت ببرم. ولی خب یه روزی خسته شد از نشستن. پا شد و رفت. بعدش شبیه یه خواب خیلی قشنگ که ازش بیدار شدی و هنوز توی سرته و از دیدنش حالت خوبه ولی باید طوری رفتار کنی که انگار ندیدیش شدم.

توی اون آهنگ همیشه غرق میشم. حقیقتاً هم شبیه خودم بود. هیچوقت به کسی اجازه‌ی نزدیک شدن به (قلب) خودم رو ندادم. جایی که تنهایی مرکز خط‌هایی که کشیده بودم، نشسته بودم و دنیا رو از دید خودم نگاه می‌کردم. جای تاریکی که راحت و آسوده توش نشسته بودم و هرکس به خط‌هام نزدیک میشد، دور می‌کردم. نمی‌دونم چطوری اما می‌دونم وقتی وارد خطوط ممنوعه‌م شد، داخل اون خط‌ها رو برام گل بارون کرد. نه که برام هیچ گلی خریده باشه. آروم دونه‌های گل رو توی دنیام پاشید و کنارم نشست تا همه گل بدن. دنیام قشنگ و رنگارنگ شد. من توی تاریکی‌هام آسوده و تنها نشسته بودم. اما حالا توی ذهنم، قلبم و روحم، پر از گل شده. آدمی که فکر می‌کردم تا ابد کنارش می‌مونم و دنیامو رنگی نگه میداره رفت. اما دونه‌هایی که کاشت و گل‌هایی که برام گذاشت هنوز هست. اون شاید آدم دنیای من نبود اما یادم داد که لایق اینه که براش از قلب قرمز استفاده کنم؛ کسی که من تا همیشه داشتن این احساس قشنگ و این روح و قلب رنگی رو بهش مدیونم.

ما شاید به درد هم نمی‌خوردیم که رفتی اما تا همیشه مرسی که به دنیام اومدی. :)