من که گفتم تنهام. گفتم که تنهایی داره اذیتم میکنه. گفتم که من با این آدما نمیتونم. گفتم که اینا همه اطرافم برام غریبهان. گفتم که تنهام نذارید. بارها و بارها گفتم. گفتم حوصلهام از تنهایی سر میره. گفتم همه رو. ولی کی اومد بشینه کنارم؟ هیچکی. کی اومد بهم سر بزنه؟ هیچکی. من دیگه نمیخوام. نمیخوام تنهایی ادامه بدم. به کسی هم نمیخوام اعتماد کنم. حوصلهی امیدواری به اینکه کسی میاد از تنهایی درم بیاره هم ندارم. یه تیکه بغض متحرکم که داره ادامه میده. ادامه به چی؟ خب معلومه، تنهایی.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۲
|