هنوز نمی‌تونم مقابل یه چیزایی ناراحت نشم. نمی‌تونم نادیده بگیرم. نمی‌تونم بگم فدای سرم، فدای سرمون، می‌گذره. نمی‌تونم بگذرونم یه چیزایی رو. نمی‌تونم. شاید کنار بیام. شاید عادی بگذرم. اما از ته دلم می‌سوزم. میرم هرگوشه‌ی امنی که در اولین فرصت گیرم بیاد، گریه می‌کنم. حسرت می‌خورم و عاح می‌کشم و هزار بار می‌پرسم چرا آخه؟ چیکار کنم پس؟ چجوری؟ عاااااح خدایا بغل می‌خوام.