می‌خواست در آهنی رو از جا بکنه. زورش نمی‌رسید. یه لحظه حس کردم زورش می‌رسه. براش درو باز کردم. اومد جلوم وایساد. چشماش پر از اشک شد. خیلی دوسش داشتم. می‌دونستم خیلی عصبانیه ولی بلایی سرم نمیاره. محکم بغلش کردم. حرفاشو یادم نیست. آخرش هردومون کنار هم مردیم.. گلومونو بریده بودن...