آدمی؟
داشتم قصهی مترسک را با حضور شخصیت جدید ادامه میدادم که یادم افتاد آدمی حقیقتاً بیهوده است. مهم نیست چقدر سعی کنی از دنیای بیهودهاش بیرونش بکشی، در نهایت همان تکهای است که یک روز از بدن مادرش به طرز تهوع آوری خارج شده. همین که مادرشان هم تحملشان نکرده و از یکی از سوراخهایش تفشان کرده بیرون، یعنی به اندازهی کافی غیر قابل تحمل هستند. هرچند حتی اگر توی لولهی آزمایش و بدون دخالت خون فرد دیگری هم کشت میشدند باز هم همانقدر برایم نفرتانگیز بودند که حالا هستند. شاید به ژنهایشان مربوط باشد اما خب خیلی به این یکی اعتقادی ندارم. راستش را بخواهی خیلی حلال و حرام بودنِ زاییدن مادر آدمها برایم اهمیتی ندارد. شاید بشود دوستشان داشت، نمیدانم. سعیام را کردهام و خب نتیجهای نداشت. هنوز هم همانقدر غیرقابل تحمل هستند که همیشه بودند. پر از رفتارها و گفتارهایی که خود نقضشان میکنند. پر از اتلاف وقت و انرژی برای چیزهایی که ارزشش را ندارد. پر از عدم تحمل و خالی از صبر. بله آدمی با اعمال و گفتارش تعریف میشود و آدمها خالیاند از آنچه خوب تعریف میشود و پر از هرچه نفرت معنی میشود.