کاش!
کاش..
بس نیست اینقدر گفتهایم کاش؟ اینقدر ذهنمان را با افکار قشنگی که هرگز اتفاق نخواهند افتاد، گرم کردیم؟ بس نیست اینقدر که نشسته ایم منتظر تا بلکه چیزی درست شود؟ من خستهام. دیگر هیچ کاشی نخواهم گفت. هیچ آرزویی نخواهم کرد. هیچ چیزی از این دنیا نخواهم خواست. گاهی باید کاری کرد. چه کسی میگوید نشستن و نگاه کردن، هیچ کاری نکردن است؟ ما که به هر دری زدیم پشتش دیوار ساخته بودند. هرچه دویدیم، هدف دورتر شد. هرچه از گریههای شبانه خوابمان برد، صبحِ غمانگیزتری بیدار شدیم. ما که به عطر آشنایی امید داشتیم و رایحهی زنندهی غریبگی نصیبمان شد. ما که به انتظار ماندیم و زندگی فقط جلوی چشمانمان کُشت همهی آنچه شوق مینامیدیم.
من خستهام و این بار میخواهم کاری کنم. نمیخواهم باز هم کُشته شدن تمام آنچه شور زندگی را در من معنی میکرد، جلوی چشمانم ببینم. آدمی بی امید و آرزو و شوق و انتظار، سبکتر است. میخواهم در سبکترین حالت بنشینم و زندگی را تماشا کنم. بی هیچ دخالتی در آن. تا روزی که پایان یابد.